تبليغاتX
عاشق دربدر
عشق گیتار
بهانه!

 

امشب هر چه دنبال بهانه گشتم پیدا نشد مثل کسانی که می خواستند یک طورآرام کنند و آرام شوند به احترام

حرف توکه نباید فانوس به دست گرفت و گشـت،بی فانوس و تنها با نور شمع آن شمعدان قشنگت

گشتم.انگار امشب از آن شبها بود که اگر حق انتخاب داشتم نقاشیش می کردم اما حیف که نشد. برای کسی

که حرف و سکوتش،دوری و دیدارش،ماندن و رفتنش و پاسخ اشاره اش یک سمفونی رویایی با تکنوازی

هنرمندانهء یک شب بارانیست چه می شود جز سکوت . ببخش قرار بود من و تو لا اقل برای خودمان مثل

همه نباشیم اما من شدم زودتر از آن وقت که باید می شدم من هم به تو از آن حرفهایی زدم که همه می زنند

 حتی رنگ جمله هایم عوض نشد طعمش را نمی دانم . کسی که با غم خوشحال است چرا باید به تو یگوید

 در شادی ها و چند نقطه چین… چون مانده ام در این جملهء تکراری. این که خواستم اولین خاطره ها

 تمامش محض خاطر غصه ها با اصطلاح همدردی ها باشد قبول نیست. خودت گفتی لذت رفتن و عیادت

 از شنیدن تبریک تولد قشنگ ترست و من شاید تحمل دیدن کسی که در عین به دوش کشیدن غصه هایش

 باید غم های دیگران را هم از آمدن تا رفتن بدرقه کند نداشتم این شاید یک بهانهء شاعرانه است شاید هم

 یک حس عاشقانه.

اگه خواستی ادامشو بخونی روی ادامه مطلب کلیک کن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

 

   عاشق دربدر

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

 

تو روزگار بی کسی یه عمره که دربدرم

 

میدونی طاقت جدایی و ندارم

 

می خوام که نری تو از کنارم

 

ازت زیاد خاطره دارم

 

می خوام اسمتو من نفس بذارم

 

از تو بگم در سایه زارم

 

هر جا بری من دوست می دارم

 

از عاشقای این دیارم

 

به یاد شبهای زیر بارون

 

که خیس می شد تموم سرو پاهامون

 

شبها همش من خواب تو رو می بینم

 

توی هفتا آسمون تو زمینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

 

در يك سكوت مبهم

 

غرق در واژه ها هستم

 

نمي يابم آن اكسير نجات بخش را

 

آن كه اسم اعظمش گويند

 

چه فرقي مي كند

 

كه آن اسم را بيابم يا نه

 

من صاحب اسم را يافته ام

 

ودر بستر عشق او آرميده ام

 

من با عشق او

 

آتش را سرد کرده ام

 

نيل را شکافته ام

 

و به صليب رفته ام

 

من مست شراب عشق اويم

 

و در خمار رخ زيبايش

 

حيران و سرگردانم

 

تا روز وصال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

 Not Available
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

برم رفتی برو با هر که خواهی یار باش

چون که با ما نیستی هم صحبت اغیار باش

حسن رویت با رفیقون میل می خوردن نداشت

این رفیقون نارفیقند گفت هوشیار باش

(ثابت)


به این وبلاگ یه سری بزنید!

نظر بدین!

www.drums-tama.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

 


فقط دريا دلش آبي تر از من بود..

و من از دريا..دلم دريا..

فقط اين را ندانستم !!!

چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!..

به هر آبي شدم آتش..

به هر آتش شدم آبي..

به هر آبي شدم ماهي..

به هر ماهي شدم دامي..

به هر نا محرمي ساقي..

به هر ساقي مي باقي..

و تو اين را ندانستي !!

چرا گشتم چنين عاصي؟!..

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا

وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو ٬

تو که از گریه های پنهانی من باخبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت لحظه هایم پر می کند

                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:24 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

عاشق که برات دل نگرونه

فاصله بین من و تو اززمین تا آسمونه

روزای خوبه گذشته کاشکی بر میگشت دوباره

شبای سرد جدایی باز میشد پراز ستاره

کاش میدیدم که نگاهت پر عشقه مهربونه


از لب تو میشنیدم غزلای عاشقونه

تن من پر از شکایت دل من پر از حکایت


من میخواستم با تو باشم برسم تا بی نهایت


تو هنوز تو آسمونی من زمینم که اسیرم


من بازم در انتظارم که نفس از تو بگیرم


تو غریبه من یه عاشق که برات دل نگرونه

فاصله بین من و تو اززمین تا آسمونه

روزای خوبه گذشته کاشکی بر میگشت دوباره

شبای سرد جدایی باز میشد پراز ستاره

باز میشد پراز ستاره

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

 

 

عشق من ! پاییز آمد مثل پار

باز هم ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل ؛ خونجوش بود
در فراق یاس ؛ مشکی پوش بود
یاس بوی مهربانی می دهد
عطر دوران جوانی می دهد
یاسها یادآور پروانه اند
یاسها پیغمبران خانه اند

یاس ما را رو به پاکی می برد
رو به عشقی اشتراکی می برد
یاس در هر جا نوید آشتی ست
یاس دامان سپید آشتی ست
در شبان ما که شد خورشید ؟ یاس
بر لبان ما که می خندید ؟ یاس
یاس یک شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر می شود
راهی شبهای دیگر می شود
یاس مثل عطر پاک نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را آیینه ها رو کرده اند
یاس را پیغمبران بو کرده اند
یاس بوی حوض کوثر می دهد
عطر اخلاق پیمبر می دهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانه های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

می چکانید اشک حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یک چشمه الماس است و بس
اشک می ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا ؛ گل یاس کبود
گریه ؛ آری گریه چون ابر چمن
بر کبود یاس و سرخ نسترن
این دل یاس است و روح یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
نیمه شب دزدانه باید در مغاک
ریخت بر روی گل خورشید ؛ خاک
یاس خوشبوی محمد داغ دید
صد فدک زخم از گل این باغ دید
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو کس از قبر او آگاه نیست
گریه کن زیرا که گلها دیده اند
یاسهای مهربان کوچیده اند


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:6 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

مرا عجز و تو را بيداد دادند    

به هر كس هر چه بايد دادند

برهمن را وفا تعليم دادند         

صنم را بي وفايي ياد دادند

گران كردند گوش گل پس آنكه   

به بلبل فرصت فرياد دادند

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم

 

اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

 

خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی

 

من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم

 

تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی

 

بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

 

چشمان من غریق اشک هجران تو شد

 

با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

 

نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم

 

  بازهم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

 مي گويند سه چيز زاده عشق نيست
 

 جدايي .سفر. فراموشي

 

 ولي آن زمان كه تومرا تنها گذاشتی

 

 رفتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط مانی  | 

ای کاروان آهسته رو کارام جانم می رود

 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

 

محمل بدار  ای ساربان  تندی مکن با کاروان

 

کز عشق آن سرو روان گوئی که جانم می رود.

 

تقدیم به همه عاشقان دلشکسته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

تقدیم به دوستان عزیزم                

                                                                    ثابت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط مانی  | 


تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه یاد تو در جان زندگی سبز است

تو نیستی که ببینی چگونه پیچپده است

طنین شعر تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

 تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

لب ها می لرزند . شب  می تپد . جنگل نفس می کشد.

 

پروا ی چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده .

 

انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و شقایق دور دست را پرپر می کند.

 

به سقف جنگل می نگری : ستارگان در خیسی چشمانت  و می دوند.

 

بی اشک ، چشمان تو نا تمام است ، و نمناکی جنگل نارساست.

 

دستانت را می گشایی ، گره ی  تاریکی  می گشاید.

 

لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد.

 

می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند.

 

بیا با جاده ی پیوستگی برویم.

 

خزندگان در خوابند. دروازه  ی  ابدیت  باز است . آفتابی شویم.

 

چشمان را بسپاریم ، که مهتاب  آشنایی فرود آمد.

 

لبان را گم  کنیم ، که صدا نابهنگام است .

 

در خواب  درختان  نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.

 

باد می شکند . شب راکد می ماند. جنگل از تپش  می افتد.

 

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت میرود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

با خود عهد کردم که از یادت نبرم!!!

پرده ای سیاه به روی دریچه ی دلم اویختم

که همه بترسند وفرار کنند

خاطراتت را سوزاندم وبه دریای فراموشی سپردم

امروز که قیافه ام را در اینه می بینم

می بینم که همه ی بلاها را بر سر خودم اوردم!؟ببين چي ميكشم بي تو پس تنهام نزار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

شاید آخر همه دوستیها جدایی باشه اما نا گفتنی ها هیچ وقت تموم نمیشه

                                    (امید وارم یک روز برگرده)


ننظر یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

انتظار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

 غرورت رو بخاطر کسي که دوستش داري بشکن

 ولي دل کسي رو که دوستش داري بخاطر غرورت نشکن

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

کاش خدا سه چيز را نمي آفريد

غرور, عشق , دروغ

تا از روي غرور به خاطر عشق دروغ نميگفتيم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

گناهم را ببخش......


آخییییی طفلکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط مانی  | 

 هر که بار عشق جانان را به دوش جان نهاد

بار یک عالم مصیبت را به تنهایی کشید


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط مانی  |